من نمیدانم این تقسیم بندی نسلها چطور صورت گرفته ! هر طور حساب میکنم میبینم ،اولین نسلِ تربیت یافته امام، پدران ومادرانِ من وشمایی بودند که دهه پنجاه به دنیا آمدیم ،نسل دوم هم ما بودیم. دوران کودکی ما پُر است از تصاویر مبارزه و فرار و دستگیری وزندان وشهادت ......
ما کودکی میکردیم که ساواک به خانه ما حمله میکرد و زندگیمان را زیر ورو میکرد و پدر را دست بسته میبرد.
ما کودکی میکردیم که مادر دستمان را میگرفت و میگفت به دیدار پدر میرویم ...اما هر چه پشت در زندان میماندیم و در سرما میلرزیدیم ....پدر را نمیدیدیم.
و آنروز که اماممان آمد ...ما هنوز کودکی میکردیم ....پدر هم آمد ،پدر با شادی آمد ومادر خندید...
هنوز کودک بودیم وتازه میخواستیم در همان اتاقی که پد ر مینشست و مادر برایش چای میآورد ،روی همان فرشهای لاکی که آفتاب روی گلهایش پهن میشد .....کودکی کنیم ...عروسک بازی ،ماشین بازی .....
که صدای توپ های دشمن آمد ،دشمن که نه ،دشمنها.....یک گروه هم طلبکار بودند ،سهم خود را میخواستند ، پدرانمان در سالهای زندان ،ماهیت آنها را شناخته بودند و فهمیده بودند ،آنها غریبه اند ،غریبه های خطرناک....
سرشان که بی کلاه ماند ،دست به اسلحه شدند....
وباز پدر برخاست ورفت ،استکان چای ماند و نگاه منتظر مادر ....آفتاب دامنش را جمع کرد از گلهای قالی...
پدر همیشه جبهه بود ،هر وقت دلمان تنگ میشد برایش ، مادر امام را نشانمان میداد ....که کلام دلنشینش ،آراممان میکرد.
صبحهای کودکی ما بدون پدر آغاز میشد وشبها بدون پدر پایان می یافت ...حتی اگر پدر جبهه نبود ،آنقدر کار داشت که باز هم او را نمیدیدیم.
و ما کودکی میکردیم که یکروز لباس خونی پدر را آوردند ....ومادر نشست و لباس پدر را بویید ولباس پدر را بوسید،مادر گریست ..... و کودکی میکردیم که دیدیم پدر ها میتوانند پدر باشند یدون پا ،بدون دست ،بدون چشم.....
مادر همه احساسش را جمع میکرد در آن ژاکتی که میبافت برای رزمنده ها و ما دستِ پُر وبا سربلندی ژاکت را و یک قوطی چای ایرانی و چند گونی را شنبه ها میبردیم مدرسه که خانم محمودی بیاید وببرد برای رزمند ه ها....
امام پدر ما بود ، همه امید ما بود ...
امام که رفت ،احساس کردیم که دیگر کودک نیستیم ، انگار همه انقلاب را یکجا روی شانه های ما گذاشته بودند....به چهره غمگین پدرانمان و اشکهای مادرانمان نگاه میکردیم و از هم میپرسیدیم :" بعد از امام چه میشود؟!"
وقتی با پدران ومادرانمان رفتیم برای بیعت با آقا ،احساس کردیم ،خیلی بزرگ شده ایم.
چقدر کودکی ما زیبا بود، چقدرزیبا بزرگ شدیم.
امروز سر کلاس ،بچه ها حرفهایی زدند که فهمیدم ، همین نسل 17،18 ساله در سال 88 ،یکدفعه بزرگ شده اند ،میخواهند بفهمند ، دفاع کنند ،یکی اینور خط ویکی آن طرف . دنبال اعتقادند و استدلال.
شیرینی 22 بهمن را زیر زبانم احساس کردم وقتی دیدم این داستان همچنان در نسل بعدی ادامه دارد...
-----------------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
اول اینکه عذر میخواهم از اینکه حداقل ده روز در این پست تاخیر داشتم وعلتش وقت کم خودم بود.
دوم این روزها انقدر توی دنیا خبر هست که فکر نمیکنم کسی وقت وبگردی داشته باشه،تا به امروز مهمترین نتیجه ای که گرفته ام تاثیر بودن رهبری توانمند ومقتدر در یک حرکت انقلابی است که هیچیک از ملتهای مظلومِ مصر واردن ولیبی وتونس و... از این موهبت برخوردار نیستند.هیچ ملتی رهبری چون امام خمینی نداشته است واین امتیاز بزرگ انقلاب ایران بود.
ادامه مطلب ...