مشکل اینجاست که هروقت گروه اصلاح طلب اعتراض کرده، یک اشوب وحشیانه به راه افتاده.چوب وچماقش برسر یک مشت جوان پرشور خورده، که فکر میکردند دارند برای رسیدن به ازادی جانفشانی میکنند،اقایانِ رهبرانِ حرکت نیز، با احترام، مدتی در بازداشت دوستانه(این روزها به لطف پخش "افسانه جومونگ"،بازداشت خانگی هم باب شده،البته آن کجا و زندان هزار متری مصفا ی شمال تهران کجا!!!)بسر میبردند ودر این مدت دوستانِ قلم بدستشان هم غوغا میکنند که ازادی در انحصار است وچه و چه و چه.
دیروز هم معترضان به اعلام نتایج، یک راهپیمایی غیر قانونی داشتند که شکر خدا، نیروی انتظامی دخالت نکرد وارام برپا شد.ایکاش وزارت کشور ،خود اجازه این حرکت ارام راداده بود.تعداد آرای رهبر تندروها در تهران کم نبود. به هر حال با وجود اغتشاش طلبی اقایانِ اصلاح طلب ،دولتمردان باید شعار "من رییس جمهور همه ملت ایران هستم" را عملی میکردند وخود، فضایی برای ابراز عقیده مخالفان فراهم میکردند.
نه تنها اقایانِ پیروز چنین تدبیری نیندیشیدند،بلکه اقای رییس جمهور در جمع پر احساس طرفدارانش به تمسخر رقیب پرداخت وخود، عاملی شد برای ادامه ناارامیها!!
چقدر دوست داشتم او پس از پیروزی، منشی بزرگوارانه در پیش بگیرد.
دیشب این بغض فرو خورده ترکید،حمله افراد به یک پایگاه نیروی مقاومت بسیج پس از یک تجمع غیرقانونی که با شرح صدر نیروی انتظامی داشت پایان میگرفت، منجر به یک درگیری خونین در پایتخت شد.
جوان بودند، پیر بودند، زن یامرد،رهگذر یا شرکت کننده ،بسیجی یا ضد بسیجی ؟نمیدانم.
فقط میدانم به مادر مرده ای میمانم که حتی توان گریه هم ندارد.بله،عزیز من!مردم، قربانی قدرت طلبی یک عده وبی تدبیری عده ای دیگر،شدند.
من با بعضی از معترضین ارتباط دارم. ارتباط استادو شاگردی که دوست هستند.من ،همه شاگردانم را دوست دارم. به یک اندازه.برایم فرق نمیکند چه گرایشی دارند. به همه انها در کلاسم اجازه دادم، حرف بزنند ، همه حرفهای معترضانه شان را،گاهی به مذاقم تلخ بود.اما به خودم حق نمیدادم به کسی توهین کنم یا جلوی حرفش را بگیرم.شاید این روحیه با مملکت داری تعارض داشته باشد ولی من این شرح صدر را از سکوت امام حسن (ع) یاد گرفته ام وسایر ائمه، زمانیکه بالای منابرِ مساجدِ مسلمین، بزرگ مرد انسانیت،امیرالمومنین را سب میکردند وانها نه اینکه سکوت کنند اما تحمل میکردند ودر حال فرهنگ سازی بودند.ودر هر زمان، مناسب با مقتضیات، با مردم ارتباط برقرار میکردند.فقط امام حسین، انهم زمانیکه حاکم مسلمین،در ملا عام،فساد میکرد به جهاد پرداخت و با خون خود وعزیزانش، اسلام را حفظ کرد.همین سی سال پیش پدران ومادران ما با تاسی به او ویارانش، همین کار راکردند..
کم خون دادیم؟کم شکنجه شدیم؟ کم زندان کشیدیم؟کم تبعید شدیم؟
ما هنوز هستیم.ما فرزندان انهاییم وهنوز بار سختی آن روزگار راحس میکنیم.اگر اطراف خود را خوب بنگریم، مردان وزنانی را میبینیم که وقتی فرزند خودرا در اغوش میکشند،غمِ غربتِ روزگارِ سختِ دیدن بابا پشت میله های زندان،...... برچهره شان مینشیند.
اقایان چقدر زود آن روزگاررا فراموش کرده اند!
شاید این سی سال آنقدر به آنها خوش گذشته که هوس تکرار انقلاب ،به سر مبارکشان زده!
ولی ما هنوز یادمان نرفته.ما همین مردم عادی هستیم که خون دادیم وسختی کشیدیم وبه وقت عافیت وتقسیم غنایم ،بین مردم بودن را ترجیح دادیم.
پدر من اگرریاست زندان را پذیرفت ،چون خودش تا چند روز قبل زندانی بود وخانواده اش آواره پشت درزندانها.
خود این اقایان تعریف کردند.او به انها گفت:"من به همان زندانی که تلخترین خاطرات راازان دارم باز میگردم،چون من درد زندانی را میفهمم."
برادر عزیزم!محسن جان!همین ارثیه مارابس!
مادر من هم میتوانست با خانمهای مسوولین دوست باقی بماند.اما ازانها دوری کرد ومیان مردم بازگشت.خودرا ازحلقه آنانی که امروزشان با سی سال پیش ،زمین تا اسمان فرق دارد،رهانید.رحمت خدابرتو باد مادر که آزادگی را ازتو آموختیم.
من ،امروز بین همه مردم زندگی میکنم.همه مردم!در اتوبوس کنار همان پیرزنی مینشینم که اداب اجتماعی را به زحمت میشناسد.در دانشگاه با دانشجویانی دوست میشوم که نه حوصله دین دارند نه معیارهای انقلابی مرا میشناسند.من با همه انها دوستم ومراقب احساس همه انها هستم.
اگر بشنوم "رُزا " که دیروز به شدت در برابر حرفهای من درباره وحدت وارامش اعتراض داشت،یا "سپیده " که به بهانه کاری از کلاس جیم شد یا ان یکی (دوست سپیده) که ازیک طرف مادرش با او تماس میگرفت که مبادا به" انقلاب" بروی واز طرفی خاله اش تشویقش میکرد که با او برود،صدمه ای خورده اند یا حتی پرونده دار شده اند ،از غصه میمیرم.
حقشان نیست!حقشان نیست که بازیچه تبلیغات گروهی شده اند که میل قدرت طلبیشان بیش از حس بیدارگریشان است،ودر ادامه تراژدی اصلاح طلبان، سپر بلای اقایان میشوند،باتوم میخورند،دستگیر میشوندو....نه،حقشان نیست.
فریاد فریاد از این بیداد!
اقا ی مهندس میرحسین موسوی! با تو خیلی حرف دارم. هرچند شان شما بالاتر ازان است که به حرف ورای بیست میلیونی (چهار میایون وخورده ای هم مال شما!)که به شما رای نداده اند گوش کنی!
بعید است پیگیری قانونی شکایت ،برای کسی که گرمای حمایت عالیجناب سرخپوش ،شعله خواسته اش را شعله ور کرده،بی نتیجه باشد. نیازی نبود چنین خاطره سرخرنگی از سبزی حضورت بر جای بگذاری!چه می خواهی؟
سیزده میلیون رای یعنی سیزده میلیون انسان که شعارهای تو را باور کردند.کم است؟!
سیزده میلیون انسان انقدر برای تو ارزش نداشت که بی توجه به فکر انان ،بی توجه به وجهه انان،بی توجه به اینده انان ،بی توجه به ارامش انان،احساساتشان را برانگیختی وانها را به حرکت غیر قانونی دعوت کردی؟تو همان کاندیدی نیستی که کمتر از 2هفته پیش ،رقیبت را به بی قانونی متهم کردی؟
حیف از ان چهره ارام!حیف از ان سبز رویایی!حیف از ان وجهه فرهنگی!
اقای مهندس!
هفت نفر در این نا ارامیها کشته شدند.هفت خانواده داغدار شدند. بی تدبیری اقای رییس جمهور به جای خود،تو که احساس خطر کرده بودی چرا؟
احساس خطر!احساس خطر!......چه امیدها که به تو بسته بودیم!
