کبوترها سلام....
نمیدانم چند ساله بودم. اما یادم هست یکروز بابرادرم سر ادامس حرفم شد .نشستم دم پنجره.وبا کبوترها درددل کردم وگفتم این حرفهارا به پدرجون که اون بالاست برسونید ...این اول قصه من و کبوترهاست.